پرنده ي خارزار
ديروز امتحان كامپايلر داشتم.اولين امتحانم
بود.اي بدك هم نبود.بهر حال ازاين كه تمام شد و رفت خوشحالم. قبل از اين كه بروم سر جلسه همسر رالف را
ديدم بهرحال كه بدجوري حالم گرفته شد.موقع
امتحان يكسره فكرم پيش رالف پرواز ميكرد.. بعد از امتحان رفتم انتشارات كه كه جزوه ي
امتحان بعدي را كپي بزنم يك دفعه ديدم آني ميگويد " مگي رالف.اوناهاش
اونجاس." چنان ه/حول شدم كه اصلا يادم رفت براي چي آمده ام .مسئول
انتشاراتمان هي صدا ميزد من هم محو مسيري كه رالف طي كرده بود تا برود سر جلسه
امتحانش بودم.خلاصه كه آني كارم را انجام داد. *چقد داغون شده بودي پسر.فكرشم اذيتم ميكنه.اين
كه چقد لاغر و پژمرده و ژولي پولي بودي هم در مغزم نمي گنجه..آخه چرا؟.. مگه راهي نبود كه خودت انتخاب كردي؟پس چرا حالا
يك ذره حتي يك ذره هم خوشحال نيستي؟ نميخوام به نبود خودم ربطش بدم چون اگه منو
ميخواستي كه آخر و عاقبتم اين نبود اما چرا؟... ديروز دلم واقعا واست سوخت.. دوست داشتم حداقل ميتونستم مثل يك دوست كنارت
باشم و كمكت كنم... ** صرفا جهت ثبت در خاطرات عروسي: جمعه ميخوام برم يكسري عكس بگيرم واسه اتاق خواب
خونه خودمون. جمعه هفته پيش هم خونمون رو تحويل دادم. همش با خودم ميگم اگه به جاي لوك الان رالف
كنارم واقعا كه ديگه هيچي كم نداشتم و از شدت خوشحالي رو اوج ابرا بودم اما حيف كه
نيست... *** دارم نفس نفس
نبودنت رو كم ميارم ميخواي بري
تورو به اين ترانه ميسپارم ولي نرو.... نرو بمون... نرو كه جز تو
چاره اي به جز خودت ندارم نرو خيال نكن
بدون تو دووم ميارم...
واقعا باورم نميشود.هميشه توي ذهنم همه نوع تخيل و فانتزي
داشتم الا اين يكي... ديروز من از 8 تا 6 كلاس داشتم.آنوقت چون خوابم
ميامد كلاس 8 را نرفتم.كلاس بعديم 2 بود.چون ماشين نداشتم و از طرفي لوك استثنا
ماشين داشت و چون محل كارش تقريبا به ما نزديك هست و خانه شان هم نزديك دانشگاهمان
هست گفتم بيايد دنبالم و مرا برساند.خلاصه كه كمي ز.ودتر از محل كارش آمد تا مرا
برساند. بعد كه رسيديم دانشگاه –اين لوك هميشه جلوي جلوي
در دانشگاه نگه ميدارد- داشتم خداحافظي ميكردم باهاش كه يك لحظه كسي را ديدم كه
احساس كردم رالف است.بعد اما با خودم گفتم رالف كه انقدر زشت نبود.دلم را زدم به
دريا و نگاهش كردم. يعني به تمام معناي كلمه قلبم لحظه اي ايستاد
چنان هول/حول شدم كه يادم رفت به لوك چه ميگفتم تمام بدنم نبض شده بود و ميزد و
طپش قلبم 100 برابر شده بود.سريع با لوك خداحافظي كردم فقط نميدانم كدام قسمت اين
مغز احمقم بود كه به دستور داد كه اداي يك آدم خوشحال و راضي از زندگي و ايناها را
دربياورم*. واي خدا وقتي آمدم توي دانشگاه نميدانستم چكار
كنم.واقعا ديدنش بهم چسبيده بود اما نميدانم كه او هم مرا ديده بود يا نه.انقدر
هيجان داشتم و خوشحال بودم كه نميدانستم چكار كنم،خنده هم از لبهام دور نميشد. براي تخليه رواني سريع زنگ زدم آني.چنان هيجاني
و بلند صحبت ميكردم كه گويا يكي از دوستانش مرا در همان حال ديده بود و گفته بوده
كه مگي داشته با تو حرف ميزده؟بعد چي ميگفته كه انقدر هيجان زده و خوشحال بوده؟ و
ازين جور حرفا. ولي نميدانم چرا انقدر زشت شده بود،تا حدودي هم
نا مرتب بود.آخر چون من عاشق ته ريش بودم و به رالف هم ميامد در طول دوران
دوستيمان اكثرا ته ريش داشت و خوب واقعا هم همه ميگفتند بهش مياد.بعد اما اين
رالفي كه من ديدم ريش پروفسوري داشت و اصلا هم بهش نميامد تمام جذابيتش را از دست
داده بود.Any way حتما آن زنش اينطوري دلش
ميخواد خوب من چكاره ام. *تنها واژه اي كه براي كارم يكسره در ذهنم
ميچرخيد و ميچرخد هنوز هم Pretend هست.هي مدام توي ذهنم تكرار ميشود
نميدان چرا. **به آني ميگويم خوب شد كه با زنش نبود اگر نه
كه همان يك لحظه ديدنش هم كوفتم ميشد و من از غصه ميمردم.برگشته ميگه اما خوب شد
كه تو با شوهرت بودي بذار اون دق كنه از غصه.كلا همچين دوستايي دارم خيلي به رالف
ارادت دارند;)البته بخاطر اين هست كه رالف در طول
مدت دوستيمان مرا خيلي اذيت كرده.من چون دوستش داشتم/دارم فراموش مرده ام اما آني
و دي نه.هميشه دعوام ميكنند كه هنوز دوستش دارم... ***آدما ار آدما زود سير ميشن آدما از عشق هم دلگير ميشن آدما رو عشقشون پا ميذارن آدما آدمو تنها ميذارن.... ديدنت به تمام دنياها مي ارزد... حتي اگر به اندازه ي يك چشم بهم زدن باشد.. حتي اگر بعد از هفت ماه آزگار باشد.. حتي اگر امتحان كامپايلر داشته باشم و هيچي هم بلد نباشم...
حتي اگر تو همسري داشته باشي..
حتي اگر ديگر مرا هم دوست نداشته باشي...
حتي اگر تو مرا در آن چشم بهم زدن نديده باشي كه مطمئنم ديدي... باز هم ديدنت مي ارزد به همه ي دنياها و خوبي ها.. باز هم مرا پر ميكند از حس هاي خوب..
و از بعض و از گريه...
كاش قدري فقط و فقط قدري بيشتر بود...
*ديوونم
اگه هنوزم به پات نشستم
اگه هنوزم به هيچ كسي دلي نبستم...
ديوونم با اين كه رفتي
به اين اميدم
يه روز دستاتو حس كنم تو دستم
اين احساس
نذار بميره
نذار يه روزي بياي سراغم كه ديگه ديره... كه ديگه ديره...
1390/9/6 *بي تو امشب دارم آتيش ميگيرم تو نباشي تك و تنها ميميرم ۱۳/۴/۹۰ امروز را يادت هست رالف؟البته امروز در سه سال قبل را مي گويم... ساعت حدودهاي 12 شروع كرديم به تكست فرستادن،صحبت در مورد عشق و دوست داشتن و وابستگي و عادت...تا 7.30 صبح داشتيم حرف ميزديم. ماحصلش يادت هست؟ گفتي : " با اين تفاسير فكر كنم عاشقت هستم مگي" منم همين را گفتم و... ... روز سوم خرداد سال 1387 شد روز عشق ما. يادت هست بهت ميگفتم چطوري فردا تورا نگاه كنم؟گفتم بهت كه ازت خجالت ميكشم؟ يادت هست بهم قول دادي تا هميشه دوستم داشته باشي؟ اين تكستت را يادت هست: " ميگي گل رو دوست داري اما ميچينيش،ميگي بارونو دوست داري اما با چتر ميري زيرش،چطوري نگران نباشم وقتي ميگي دوسم داري؟ " ؟ يادت مياد رالف؟بعد من گفتم تا هميشه،تا ابديت دوستت خواهم داشت... و هنوز هم دارم... و خواهم داشت... اما تو چه رالف؟ داري هنوز؟يا داشتي يك زماني؟يا اصلا هيچ وقت نداشتي؟هان؟كدامش؟ سال بعدش را يادت مي آيد؟رفتيم باغتان من الويه درست كرده بودم،تو برايم از نمايشگاه كتاب ، كتاب "پرنده خارزار" را گرفته بودي با يك كارت تبريك.بعد رفتي پتويت را آوردي و رويش خوابيديم.يادت هست آن پيراهن چهرخانه ي سبزت را پوشيده بودي ، بعد موقع عكس گرفتن گير داده بودي اين را بپوش دكمه هايت را باز بگذار تا Underwear ات ديده شود.نميدانم عكسش را داري يا نه؟ يا سال بعدش را كه با هم رفتيم چاليدره،باز هم من و تو،باز هم الويه ي دست پخت من،باز هم دست ها،گونه ها، لب ها و تن هايمان.... واي كه چقدر هوس تنت را كرده ام پسر...كه گم شوم در حصار بازوانت...كه تنگ تر بفشاري مرا به خودت... واي كه چقدر ميخواهمت... سالگردمان مبارك.اولين سال است كه بي تو هستم..كه كم دارمت قد تمام دنيا.يعني ميشود كه برگردي؟ *اين پست قرار بود ساعت 12 روز سوم خرداد ثبت شود كه اين بلاگفاي ديوانه نگذاشت.روز بعد هم كه بنده سرما خوردم شديد، تب و لرز و استخوان درد و 3 تا پنيسلين و تا خود امروز افتاده بودم.ببخش رالف عزيزم،دوست داشتم سر وقتش تبريكم را بهت بگويم.. **دي (يكي از دوست هاي صميميم،من دو تا دوست صميمي دارم كه يكي آني هست و اون يكيم دي) گير داده كه تو سندروم خرداد داري،حالا كه فكر مينم ميبينم راست ميگويد.پارسال همين موقع ها بود كه من سرماي وحشتناكي خوردم و 3،4 روزي را در خانه ماندم.يادت هست رالف؟دلم پر ميكشيد براي ديدنت اما انقدر حالم خراب بود كه نمي توانستم از جايم بلند شوم.كاش امسال هم مثل پارسال تورا كنارم ميداشتم... كاش بودي... ***نگران نباش! هروقت آمدي،نمي گويم "ولي حالا چرا"....(كپي رايت) ديشب خوابت را ديدم رالف.انقدر توي خواب خوشحال بودم كه حد نداشت. آمده بودي خانه مان،تنها.آنوقت مامان ايناها هم خانه بودند.بعد من و تو نشسته بوديم داشتيم حرف ميزديم كه يكهو مامان از توي اتاق آمد بيرون،برايت بستني آورده بود.آمد و نشست و ازت پرسيد كه اينجا توي خانه ي ما چكار ميكني؟تو هم گفتي كه شنيدم مگي تنها شده،آمده ام كه ديگر تنها نباشد.آمده ام به جبران تمام تنهايي هايش ديگر تنهايش نگذارم. . . توي خواب داشتم پرواز ميكردم از شدت خوشحالي:)) 16/1/1390 *دلایل بودنم را مرور میکنم هر روز... هر روز از تعدادشان کم میشود... آخرین باری که شمردمشان، تنها یک دلیل برایم مانده بود...آنهم دیدن تو در خواب بود!!!... (كپي رايت)
دل تنگم ديگه طاقت نداره
با خيالت دوباره جون ميگيرم
تو نخواستي كه به يادم بموني
تو سكوت شب سردم بخوني
تو ميخواستي پا بذاري روي قلبم
كه شكستي دلمو خوب ميدوني
كاش تو رو باز نديده بودم
دل از عشقت بريده بودم
هنوزم به پات نشستم
ياد تو هستم
يه روز هديه داد عطش چشمات
به من خسته تب دستاتو
تا تورو ديدم
دل به تو دادم
غم بي كسي رفت از يادم
تو بگو چرا رفتي از پيشم
اگه بد كردم خوب تو ميشم
جاي عاشقي جاي دل بستن
با يه اشتباه دلمو نشكن
با يه اشتباه دلمو نشكن
كاش تو رو باز نديده بودم
دل از عشقت بريده بودم
هنوزم به پات نشستم
ياد تو هستم ...
دلم بدجور گرفت...
بغض كرده بودم اصلا،در حدي كه با يك تلنگر ميتوانستم ساعت ها گريه كنم.
آنقدر بغض سنگيني بود كه هرچقدر هم كه گريه ميكنم تمام نمي شود لعنتي.
اين كه از اوليش.
بعد توي خانه داشتم دنبال يك سي دي نرم افزار ميگشتم لابلاي سي دي هايم يكي در ميان سي دي هاي رالف را مي ديدم.از پروجكت هايي كه برايم نوشته بود و رايت كرده بود تا دي وي دي هاي فيلم و سي دي هاي آهنگ هاي تقديمي.
باز دوباره دلي كه گرفت و بغضي كه فرو خورده شد.
اين هم از دوميش.
از آنجا كه بايد سوميش هم مي آمد يك سي دي آهنگ پيدا كردم كه توي ماشين همش با رالف آن را گوش ميكرديم،آلبوم تب تلخ احسان خواجه اميري،چند تا آهنگ هاي 0111 كه با هم گوش ميكرديم و يكي از تابستانهايي كه كات بوديم من گوش ميكردم و باهاشان زار ميزدم.
اين يكي ديگر از حد تحملم خارج بود.تا آهنگ تب تلخ آمد اشك من هم درآمد.
اين هم كه از اين.
تكميل تمام اينها هم يك بحث لفظي با لوك بود سر هيچ و پوچ.
خب خدايا يك آدم مگر چقدر تحمل دارد هان؟
بس است لطفا خدا جان بس...
*خدا مارو براي هم نمي خواست
فقط ميخواست همو فهميده باشيم
بدونيم نيمه ي ما مال نيست
فقط خواست نيمه مونو ديده باشيم
تموم لحظه هاي اين تب تلخ
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش مارو براي هم نميخواست
خودت ديدي دعامون بي اثر بود
چه سخته مال هم باشيم و بي هم
مي بينم ميري و مي بيني ميرم
تو وقتي هستي اما دوري از من
نه ميشه زنده باشم نه بميرم
نمي گم دلخور از تقديرم اما
تو مي دوني چقد دلگيره اين عشق
فقط چون دير بايد مي رسيديم
داره رو دست ما مي ميره اين عشق...
تموم لحظه هاي اين تب تلخ
خدا از حسرت ما باخبر بود
خودش مارو براي هم نميخواست
خودت ديدي دعامون بي اثر بود
| www . night Skin . ir |


